با دوستم بیرون بودم، هنگام اذان مغرب، گفتم اگه یه جایی بریم نمازبخونیم خیلی خوب میشه، هم خیالمون راحت میشه ، هم اروم میشیم . تکلیفمون رو هم انجام دادیمگفت من میخوام خرید کنم ، وقتی نمازت تمام شد تماس بگیر، گفت من کت پوشیدم و حوصله وضوگرفتن ندارم وگرنه میومدم !گفتم من وضو دارم ، وقتی از خونه بیزون میام بجای شستن دست و صورت ، وضو میگیرم ...خلاصه تا در مسجد همراهیم کرد ، گفت حالا ک تا اینجا اومدم میام نماز میخونم. رفت وضو گرفت .من داشتم نمازمو بصورت فرادی میخوندم ، دیدمش اومد نماز رو به جماعت میخونه . تو دلم گفتم تو که حوصله نداشتی بیای مسجد، حالا ک اومدی فرادی بخون زود تموم شه بریم دیگه! واسه چی توصف نمازجماعت ایستادی!نماز تمام شد دیدم ، صف جلوئه ! میکروفون برداشته داره قرآن میخونه
برچسب:
نویسنده: بهنام حبیبی
تاريخ: چهارشنبه
4 خرداد
1401 ساعت: 13:47